
عشق یک حس مقدس پارت سوم

سلام ببخشید این پارتو دیر میدم آخه سرم شلوغ بود درک کنید لطفا
از زبان مرینت روز جشن مد:
امروز جشن مد برگزار میشه ولی من هنوز لباس نو نخریدم آلیا هنوز از سفر نیومده وگرنه با اون میرفتم لباس میخریدم.
سریع به بازار رفتم و دنبال یه لباس قشنگ بودم. یهو یه لباس قشنگ آبی آسمانی دیدم. دامنش تورتوری بود و گل های قشنگی داشت یه شلوار ستم داشت.
حالا باید میرفتم خونه و زود لباسام رو میپوشیدم چون که 1 ساعته دیگه جشن شروع میشد. چون پاساژ نزدیک بود ماشین نمی بردم و پیاده میرفتم.
وقتی به خونه رسیدم. سریع لباسم رو پوشیدم و کلاهی که طراحی کرده بودم رو برداشتم.
وای خدا باید بجمبم مگرنه به جشن نمیرسم... پایان پارت سه