عشق یک حس مقدس پارت سوم

تنها در شب های تاریک تنها در شب های تاریک تنها در شب های تاریک · 1402/5/22 20:58 · خواندن 1 دقیقه

سلام ببخشید این پارتو دیر میدم آخه سرم شلوغ بود درک کنید لطفا 

از زبان مرینت روز جشن مد: 

امروز جشن مد برگزار میشه ولی من هنوز لباس نو نخریدم آلیا هنوز از سفر نیومده وگرنه با اون میرفتم لباس میخریدم. 

سریع به بازار رفتم و دنبال یه لباس قشنگ بودم. یهو یه لباس قشنگ آبی آسمانی دیدم. دامنش تورتوری بود و گل های قشنگی داشت یه شلوار ستم داشت. 

حالا باید میرفتم خونه و زود لباسام رو میپوشیدم چون که 1 ساعته دیگه جشن شروع میشد. چون پاساژ نزدیک بود ماشین نمی بردم و پیاده میرفتم. 

وقتی به خونه رسیدم. سریع لباسم رو پوشیدم و کلاهی که طراحی کرده بودم رو برداشتم. 

وای خدا باید بجمبم مگرنه به جشن نمیرسم... پایان پارت سه